مستطیل سبز در محاصره حاکمیت؛ ورزش گروگان ایدئولوژی

فوتبال در ایران، برخلاف بسیاری از نقاط جهان که در آن ورزش عرصه «فردیت»، «مهارت» و «لذت» است، در قاموس جمهوری اسلامی همواره به مثابه یک «پروژه سیاسی» تعریف شده است. حاکمیت با نگاهی ابزارگرایانه به ورزش، تلاش کرده است تا ورزشکار را نه به عنوان یک قهرمان مستقل، بلکه به عنوان «سرباز فرهنگی» نظام بازتعریف کند.

از تتو تا اخلاق مهندسی‌شده
سیاست «بدن‌ستیز» جمهوری اسلامی در ورزش، عیان‌ترین لایه این ایدئولوژی است. وقتی کمیته اخلاق فدراسیون فوتبال، بازیکنانی چون آرمین سهرابیان را به دلیل تتوهای روی بدنش با محرومیت تعلیقی مواجه و او را به وزارت ورزش احضار کرد تا «تعهد کتبی» بگیرد، در واقع یک «شکنجه روانی» را به نمایش گذاشت. این برخوردها، ادعای مدیریت بر «پوشش و ظاهر» است تا اطمینان حاصل شود که الگوی جوانان، دقیقا مطابق با استانداردهای رسمی حاکمیت است.
نمونه‌های مشابه، از احضار حسین کعبی و محسن مسلمان در سال‌های گذشته تا تذکرهای بی‌پایان به بازیکنان به دلیل «مدل مو» یا «پوشش‌های غیرمتعارف»، همگی نشان از یک وسواس امنیتی دارند. در این پارادایم، بدن ورزشکار باید بی‌نام و نشان، مطیع و فاقد هرگونه نشانه‌ای از فردیت یا فرهنگ امروزی جهان ورزش باشد.

از حریم خصوصی تا تریبون ایدئولوژیک
نگاه جمهوری اسلامی به حریم خصوصی ورزشکاران نیز تابعی از همین سیاست است. برخورد قهرآمیز با بازیکنانی که در مهمانی‌های خصوصی حضور داشته‌اند (مانند مهمانی دماوند در دی ۱۴۰۱)، بیش از آنکه رویکردی حقوقی باشد، یک «پروژه رسانه‌ای» برای تخریب چهره قهرمانانی بود که سبک زندگی‌شان با گفتمان رسمی حکومت در تضاد است. حکومت با ورود به زندگی شخصی ورزشکاران، در تلاش است تا از طریق ایجاد رعب و وحشت، آن‌ها را در چارچوب‌های مورد نظرش «مهندسی» کند.
حتی حضور بازیکنان خارجی در لیگ ایران نیز از این نگاه ایدئولوژیک در امان نیست؛ اجبار آن‌ها به پوشیدن لباس‌های پوشیده در گرمای تابستان برای جلوگیری از نمایش تتوها، تصویری کارتونی از تلاش حاکمیت برای حفظ «خلوص فرهنگی» را به نمایش می‌گذارد.

ورزش در بند
واقعیت تلخ این است که جمهوری اسلامی از هر ابزاری که پتانسیل تبدیل شدن به «تریبونِ ایدئولوژیک» را داشته باشد، برای بقای خود استفاده می‌کند. ورزش، به‌ویژه فوتبال، به دلیل پیوند عمیق با بدنه جامعه، همیشه طعمه‌ای جذاب برای این بهره‌برداری بوده است.
آنچه در تاریخِ چهار دهه اخیر دیده‌ایم، تلاش مستمر برای ذبحِ «ورزش حرفه‌ای» در پای «منافع سیاسی» بوده است. وقتی «صلاحیت اخلاقی» که تعریفی کاملا حکومتی و سیاسی و متغیر دارد بر مهارت فنی اولویت می‌یابد، ورزشکار در موقعیتی قرار می‌گیرد که باید بین «فردیت خود» و «مصلحت سیستم» یکی را انتخاب کند. این سیاست «خودی‌سازی» و سرکوب فردیت، نه تنها ورزش ایران را از استانداردهای جهانی دور کرده، بلکه باعث ایجاد شکافی عمیق میان جامعه و ورزشکاران شده است؛ ورزشکارانی که در تضادی مداوم میان خواسته‌های خود و تحمیل‌های ایدئولوژیک حاکمیت، هویت‌شان در حال فرسایش است.
در نهایت، تا زمانی که ورزش در ایران از «ابزار» به «هدف» تبدیل نشود و تا زمانی که حاکمیت به جای دخالت در «ظاهر» و «حریم شخصی»، به فکر ارتقای کیفیت زیرساخت‌های انسانی و فنی نباشد، این تقابل فرسایشی میان ورزشکاران و ایدئولوژی رسمی ادامه خواهد داشت. برای جمهوری اسلامی، فوتبال نه یک بازیِ جهانی، بلکه یک «سنگر» است که باید با هر هزینه‌ای، حتی به قیمت نابودی روح ورزش، حفظ شود.