این جمله نه یک لغزش ساده، بلکه نماد رویکردی بود که در جمهوری اسلامی، جنگ را از یک «شرّ ناگزیر» به یک «نعمت» و «رحمت» بدل کرد.
بیتردید، در سال ۱۳۵۹ دفاع از کشور در برابر تجاوز صدام ضرورتی حیاتی بود. هیچ جامعهای نمیتواند در برابر تهاجم خارجی سکوت کند. اما مشکل آنجاست که در جمهوری اسلامی، «دفاع» بهتدریج جای خود را به «تقدیس جنگ» داد. رهبران نظام بارها جنگ را «نعمت» نامیدند و پس از پایان آن نیز شعارهایی همچون «ما ملت شهادتیم» یا «در باغ شهادت را نبندید» سر داده شد؛ گویی مرگ و خونریزی نه یک فاجعه، بلکه یک فرصت الهی است.
این نگاه پیامدهای سنگینی داشت. در فرهنگ رسمی، روایتهای اندوه و ویرانی جایی نیافتند و تنها فیلمها و کتابهای حماسی مجال انتشار پیدا کردند. در میدان جنگ نیز، تقدیس شهادت راه را برای تصمیمهای غیراخلاقی گشود: از ترغیب نوجوانان برای خنثیکردن میدانهای مین با دست خالی، تا عملیاتهای فاجعهباری همچون کربلای ۴. این عملیات، با وجود لو رفتن کامل، اجرا شد و هزاران نفر قربانی شدند. پرسش این است: جز با منطق تقدیس جنگ و قربانیسازی مقدس، چگونه میتوان چنین تلفات انسانی را توجیه کرد؟
در نتیجه، هزینههای واقعی جنگ ــ صدها هزار کشته، میلیونها آواره، شهرهای ویران و نسلهایی با زخمهای روانی ــ زیر سایه شعارهای مقدسنمایانه نادیده گرفته شد. وقتی جنگ «نعمت» معرفی میشود، هر صدای منتقد یا هر تلاشی برای صلح، خیانت به حساب میآید.
اما حقیقت روشن است: جنگ هرگز خیر مطلق نیست. حتی اگر دفاع لازم باشد، باید با اندوه و حسرت به آن تن داد، نه با شادی و افتخار. افتخار واقعی در صلح، بازسازی و پاسداشت زندگی است، نه در تقدیس مرگ و قربانیسازی بیپایان.