میرزا فتحعلی آخوندزاده؛ پیام‌آور ملحدِ «پروتستانتیسم اسلامی»

جداکردن قلمرو باورها از قلمرو شناخت، یعنی قلمرو دین از قلمرو علم، از مهم‌ترین دستاوردهای فیلسوف آلمانی، ایمانوئل کانت در قرن هجدهم بوده است. با این حال، میرزا فتحعلی آخوندزاده، متولد ۲۱ تیر ۱۱۹۱ خورشیدی و درگذشته در ۱۸ اسفند ۱۲۵۶ با اعتراض به اطلاق لفظ «علم» به محتواهای مکتوب دینی، از جمله تفسیر و حدیث و رجال، پا در جای پای فیلسوف آلمانی گذاشت و نوشت: «… علم تفسیر احادیث و علم کلام و امثال آن‌ها – و بعد از آن فیزیقا [ فیزیک] و ماتماتیقا [ریاضیات] و جغرافیا و نجوم… را نیز از علوم تعداد می‌کنند، گویا که اولین نیز نظیر آخرین است! و حال آن‌که مغایرت این آخرین از اولین از آفتاب روشن‌تر است. ما باید اولین را از امور اعتقادیه به حساب بکنیم و تنها آخرین را از امور علمیه بشماریم.» (ملحقات، صفحه ۱۷۲-۱۷۳) 

فریدون آدمیت نویسنده کتاب «اندیشه‌های میرزا فتحعلی آخوندزاده» پس از نقل این جملات استنباط می‌کند که آخوندزاده احتمالا از اندیشه‌های کانت بی‌اطلاع بوده و این مواضع را تحت تاثیر غزالی گرفته است؛ (اندیشه‌های میرزا…، ص ۱۹۵) چرا که با اندیشه‌های غزالی آشنا بوده و به او استناد هم می‌کرد. ابوحامد محمد بن محمد غزالی، مشهور به امام محمد غزالی که در قرن پنجم هجری قمری می‌زیست، از احیاگران دین بود و کتاب «احیاء علو‌م‌الدین» او مشهور است. او در کتاب «تهافت‌الفلاسفه» به فیلسوفان حمله کرد و از جمله تدارک استدلال‌های عقلانی در قالب «الهیات» را «غلط‌کاری‌های» فلاسفه نامیده بود؛ چراکه موضوعات دینی، برهانی نیستند و مربوط به اعتقادات دینی‌اند. با این حال، اگر ظاهر مواضع غزالی و آخوندزاده به هم شبیه است، واقعیت این است که آخوندزاده، عقل‌گرا بود و از این تفکیک، برتری علم را می‌خواست نتیجه بگیرد و زائدبودن یا اشتباه‌بودن تعبیر «علم» را بر ادبیات دینی القا می‌کرد. نگاه او به مقوله «دین» شاهد بر این مدعاست. 

آخوندزاده «دین» را به سه بخش اعتقاد، عبادت و اخلاق تقسیم می‌کرد و بر این گمان بود که اعتقاد و عبادت، فرع، و اخلاق اصل است! در نتیجه، اگر بتوان در جامعه‌ای بدون آن فرعیات که در حقیقت زوائدند و خود موجد مشکلات بسیار، اخلاق را پیاده کرد، این مطلوب بلکه ایده‌آل است: «… اگر وسیله‌ای پیدا بکنیم که بدون فرض وجود مستوجب‌التعظیم و التعبد، صاحب اخلاق حسنه بشویم،‌ آن وقت فروعات دوگانه… از ما ساقط است.» (اندیشه‌های میرزا…، ص ۱۹۶)

این عقیده را دین‌پژوهان و انسان‌شناسان نمی‌پذیرند؛ چه در واقع مطالعه خود سنت‌های دینی در جوامع مختلف شاهد و دلیلی به دست نمی‌‌دهد که پیشاهنگان و پیروان آیین‌ها، صرفا برای تحقق «مکارم اخلاقی» یا تعمیم آن‌ها – چنانکه در حدیثی منسوب به پیغمبر اسلام آمده است – عمل می‌کردند. به نظر می‌رسد کنش آیینی یا به عبارتی «عبادات»، بخش جدایی‌ناپذیری از هر سنت دینی باشد. با این حال، نگرش‌های عقل‌گرایانه و کارکردگرایانه که بر ذهن این نخبه ایرانی قرن نوزدهمی حاکم بود، از همه آنچه یک سنت دینی برخوردار است، تنها اخلاق را قبول می‌کرد و البته خواهان پیراستن این اخلاق، از اعتقادات و عبادات بود. 

یک زندگی‌نامه خودنوشت کوتاهی در دست است که آخوندزاده را از زبان آخوندزاده به ما معرفی می‌کند؛  این شرح حال یا به قول خودش «بیاغرافیا» در مقدمه رساله او به نام «الفبای جدید» آمده است: 

«پدر من میرزا محمدتقی بن حاجی احمد که اجدادش از طوایف فرس [پارس] است، در اوائل جوانی کدخدای قصبه خامنه بود من اعمال تبریز. بعد از معزولی در سنه ۱۸۱۱ مسیحیه، به عزم تجارت به ولایت شَکی آمده در شهر نخو، دختر برادر آخوند حاجی علی‌اصغر را بحباله نکاح در آورده است. از این منکوحه او در سنه مسیحیه ۱۸۱۲ به وجود آمده‌ام.»

شهر شکی که زادگاه آخوندزاده است، در ۳۲۵ کیلومتری شمال غرب باکو در جمهوری آذربایجان قرار دارد. یک سال پس از تولد او، بر اساس قرارداد گلستان، این شهر به همراه بسیاری دیگر از شهرهای آذربایجان، از ایران جدا شده و به امپراطوری تزاری روسیه پیوست. سرنوشت او هم این‌طور اقتضا کرد که مدارج نظامی را در دستگاه تزار روسیه طی کند و به درجه سرهنگی برسد. همین دستاویز مخالفان او قرار گرفت تا عقاید رادیکال او علیه دین، به‌ویژه (اما نه منحصرا) علیه اسلام، را در راستای تحقق منافع استعماری روسیه جا بزنند. عنایت‌الله شفق در مقاله‌ای با عنوان گویای «دین‌ستیزی در نقاب اصلاح دین: پروتستانتیسم اسلامی آخوندزاده در بوته نقد» می‌نویسد: 

«طرح عیان اندیشه‌های اسلام‌ستیزانه از سوی آخوندزاده، همان‌طور که گفته شد، بدون تحت‌الحمایگی امپراطوری روسیه امکان‌پذیر نبود. در واقع، سرسپردگی به آن امپراطوری که چند دهه قبل در جنگی نابرابر، وسعت قابل توجهی از خاک ایران در قفقاز را ضمیمه قلمرو خود کرده بود، حاشیه امنی را برای آخوندزاده فراهم کرد تا آزادانه به تضعیف پایه‌های دیانت ایرانیان بپردازد؛ دیانتی که ضامن وحدت ملی کشور بود (و هنوز هم هست) و لذا، تضعیف آن، امپراطوری روسیه را در مناسبات شبه‌استعماری‌اش با ایران، طبیعتا منتفع می‌ساخت.» (طلایه‌دار مدرنیسم سیاسی در ایران: میرزا فتحعلی آخوندزاده؛ صص ۱۰۹-۱۱۰) 

آخوندزاده به عنوان مترجم زبان‌های ترکی و فارسی، ملازم بسیاری از مقامات روسیه تزاری بود و از جمله همراه با ژنرال شلینگ، نماینده تزار، در جشن تاج‌گذاری ناصرالدین شاه در تهران حضور داشت. او لقب «آخوندزاده» را از عموی مادرش، یعنی حاجی علی‌اصغر یا به عبارتی ملا علی‌اصغر به ارث گرفت؛ چون مادرش با زن دیگر شوهرش نساخت و تقاضای بازگشت به ایران و پیوستن به عموی خود را کرد؛ به این ترتیب میرزا فتحعلی نه چندان با پدر خود، بلکه با همین عموی مادر زندگی کرد. ملا علی‌اصغر بنا به روایت خود میرزا فتحعلی، آدم فاضل و ملایمی بود و با حوصله، کار آموزش ابتدایی میرزا فتحعلی را به عهده گرفت و او را تشویق کرد به این‌که یک روحانی شود! شاید این طنز روزگار است که برنامه آموزشی او به مسیر کاملا متفاوتی افتاد که خود ملا علی‌اصغر، ناخواسته در آن نقش داشت. وقتی میرزا شفیع نامی را برای یادگرفتن خط نستعلیق به فرزندخوانده خود معرفی کرد، میان این فرزندخوانده و میرزا شفیع، انس و الفتی افتاد. آخوندزاده خود می‌نویسد: 

«من به فرمایش پدر ثانوی خودم [ملا علی‌اصغر] هر روز پیش این شخص رفته مشق خط نستعلیق می‌گرفتم. تا اینکه رفته‌رفته میان من و این شخص محترم، الفت و خصوصیت پیدا شد. روزی این شخص محترم از من پرسید: میرزا فتحعلی! از تحصیل علوم چه منظور داری؟ جواب دادم که می‌خواهم روحانی بشوم. گفت: می‌خواهی تو ریاکار و شارلاتان بشوی؟ تعجب کردم و حیرت نمودم که آیا این چه سخن است. میرزا شفیع به حالت من نگریسته گفت: میرزا فتحعلی، عمر خود را در صف این گروه مکروه، ضایع مکن! شغل دیگر پیش گیر. وقتی‌ که سبب نفرت او را از روحانیون پرسیدم، شروع کرد به کشف مطالبی که تا آن روز از من مستور بود و عاقبت تا مراجعت پدر ثانوی‌ام از حج، میرزا شفیع جمیع مطالب عرفانیت را به من تلقین کرد و پرده غفلت را از پیش نظرم برانداخت.» (مقالات، بیاغرافیا، صفحه ۱۱)   

پیداست که روحانیون، به منزله یک «گروه مکروه» از همان زمان که هنوز خبری از نهضت مشروطیت و ایده‌های اصلاح‌گرانه‌اش نبود، مورد بغض لایه‌هایی از اجتماع ایرانی بوده‌اند وگرنه چنین تغییر مسیری از همان عنفوان جوانی بر میرزا فتحعلی جوان کارگر واقع نمی‌شد. بعدها، آشنایی با یک شاهزاده قجری که شیفته ایران باستان بود، یعنی جلال‌الدین میرزا، و آشنایی با نماینده پارسیان هندوستان در ایران، یعنی مانکجی لیمجی، و همین‌طور آشنایی با میرزا ملکم‌خان، میرزا فتحعلی آخوندزاده را در مسیری که در پیش گرفته بود، تقویت کرد. 

واقعیت امر این است که به لحاظ فلسفی، میرزا فتحعلی آخوندزاده را باید یکی از اولین خداناباوران ایرانی محسوب کرد. او نه تنها کارکرد دین در جوامع انسانی را منفی ارزیابی می‌کرد و علت پیشرفت اروپاییان را عقلانی‌سازی دین و بلکه فاصله‌گرفتن از آن می‌دانست، بلکه اصولا به وجود «روح» معتقد نبود. فریدون آدمیت که عقاید او را با دقت سنجیده است، از ملحقات او نقل می‌کند که: «… رویا نیست، مگر عمل مغز در حالت خوابیدن… روح هرچه بوده باشد، قائم بنفسه نمی‌تواند شد. چنانکه عقل و خیال، قائم بنفسها نیستند. بنابراین تعابیر صریح قرآن دال بر وجود “روح” به منزله موجودیتی آسمانی و قدسی، و این تفسیر علمای اسلام که “ارواح بعد از مفارقت در مواضع مخصوصه باز وجود مشخصی دارند… در برابر کریتکا [نقادی] نمی‌تواند ایستاد. و برای ارواح بعد از مفارقت ابدان، قالب مثال و لطیف خیال‌کردن – چنانکه شیخ احمد بحرینی (احسایی) بدون دلیل عقلی طبیعی قیاس می‌کند – بی‌معنی‌ست.» (اندیشه‌های میرزا… ص ۱۸۲)

انتظار می‌رود که چنین کسی، هیچ نسخه‌ای از دین را برنتابد. ارجاعات آخوندزاده به هنری توماس باکل (Henry Thomas Buckle) و همین‌طور ارنست رنان (Ernest Renan) – که هر دو از پژوهشگران مخالف و منتقد دین و معاصر او بودند – به علاوه جملاتی که او در نوشته‌های خودش از جمله در «مکتوبات کمال‌الدوله» می‌آورد، چنین تفسیری از او را مشروع جلوه می‌دهد. باکل، تاریخ‌نگار بود و کتابی در تاریخ تمدن در انگلستان نگاشته بود. مهم‌ترین جهت‌گیری باکل در خط روایی‌اش، انتساب یک کارکرد کاملا منفی به دین در قبال تمدن و امتیازدادن به عقل و علم بود. ارنست رنان نیز یک لغت‌شناس و الهی‌دان فرانسوی بود که به‌ویژه در کتاب «زندگانی مسیح»، گزارشی علمی و محققانه از زندگی عیسی ناصری ارائه داد که با روایت رسمی کلیسا نمی‌خواند. او در مجموع، عیسی را مصلحی اجتماعی معرفی کرده بود که با پیام‌هایی شاعرانه، قصد اصلاح جامعه فلسطین قرن نخست میلادی را داشت. از گزارش رنان، قصد عیسی برای تاسیس یک سازمان دینی بر نمی‌آید. به همین علت، انتشار «زندگانی مسیح»، باعث اعتراض کلیسا و اخراج رنان از کلژ دو فرانس شد! آخوندزاده هم در «مکتوبات کمال‌الدوله» دو شخصیت خیالی یعنی شاهزاده کمال‌الدوله را در برابر شاهزاده جمال‌الدوله قرار می‌دهد. اولی کاملا بی‌دین، بلکه ضد دین است و دومی تلاش می‌کند که عقاید ضددین اولی را رد کند. آن‌ها که بر وجه دین‌ستیزانه و مشخصا اسلام‌ستیزانه عقاید میرزا فتحعلی آخوندزاده تاکید می‌کنند، یادآوری کرده‌اند که: «… آخوندزاده برای پاسخ‌های این شخصیت خیالی دوم فقط یک مکتوب اختصاص می‌دهد که در مقایسه با مکتوبات شخصیت خیالی اول، بسیار کم‌حجم است. و همین نشان می‌دهد که اهتمام آخوندزاده صرفا معطوف به هتک حیثیت از شریعت نبوی‌ست. و این همه اما به اسم پروتستانتیسم اسلامی صورت گرفت.» (عنایت‌الله شفق، دین‌ستیزی در نقاب اصلاح دین، طلایه‌دار مدرنیسم سیاسی در ایران: میزا فتحعلی آخوندزاده، صفحه ۱۱۹)    

چنین کسانی نمی‌پذیرند که آخوندزاده واقعا در تعقیب نوعی پروتستانتیسم اسلامی بوده باشد؛ آن‌ها به‌درستی یادآوری می‌کنند که جنبش پروتستان در مسیحیت، مخالف دین مسیح و ضد دیانت نبود، بلکه اصلاحی سازمانی و درون‌دینی بود. و حال آنکه آخوندزاده به‌وضوح عقاید ملحدانه داشت و هیچ کارکرد مثبت تاریخی برای دین در جامعه قائل نبود. در «مکتوبات کمال‌الدوله»، که در ژانر ادبی نامه‌نگاری خلق شده است، شرحی از اصطلاح‌شناسی نامه‌ها می‌آید و دوازدهمین اصطلاح، «پروتستانتیسم»، به این صورت تعریف می‌شود: «پروتستانتیسم عبارت از مذهبی‌ست که حقوق‌الله و تکالیف عباده‌الله جمیعا در آن ساقط بوده فقط حقوق‌الناس باقی بماند.» اگر کمال‌الدوله بیان‌کننده عقاید شخص مولف، یعنی آخوندزاده است، این جمله واقعا معنایی جز انهدام دین و یا تبدیلش به یک نوع سازمان خدمات اجتماعی ندارد. واقعیت این است که جنبش‌های دینی در غرب معاصر، عموما به خلق سازمان‌هایی می‌انجامد که مانند سازمان‌های عُرفیِ خدمات اجتماعی‌ست! یعنی وجه متافیزیکی و مناسکی آن‌ها به نفع وجه مدنی و عرفی تقلیل پیدا می‌کند. اما به هر حال، جنبش پروتستانتیسم در شمال اروپا «حقوق‌الله» و تکالیف بندگان نسبت به خدا را تعطیل اعلام نکرد!  

آیا می‌توان این تعریف از پروتستانتیسم را به حساب ناآگاهی آخوندزاده از تاریخ تحولات دینی گذاشت؟ برخی اشارات او از جمله در همان «مکتوبات کمال‌الدوله» نشان می‌دهد که آخوندزاده از چشم‌انداز تاریخی بی‌بهره نبوده است. به عنوان نمونه، تاریخچه‌ای از مراسم عزاداری عاشورا تاسوعای حسینی را در مکتوب سوم کمال‌الدوله به جمال‌الدوله می‌خوانیم:

«بنای تعزیه‌داری را اول سلاطین دیالمه گذاشتند که شیعه‌مذهب بودند؛ بعد سلاطین صفویه که از سادات علویه شمرده می‌شدند، خروج کردند و به اقتضای پولتیکای خودشان به تعزیه‌داری رواج دادند. حالا همان سبب که صفویه برای آن تعزیه‌داری را رواج داده بودند، بالکلیه رفع شده است؛ اما در ایران تعزیه‌داری از ایام صفویه هم زیادتر رواج پیدا کرده است؛ فقط در عشره اولی محرم به تعزیه‌داری مشغول بشوند، باز سهل است؛ به هر جا بروی تعزیه است در هر مسجد هفته‌ای لااقل یک روز مجلس تعزیه هست… چه خبر است، مگر مصیبت و درد خود آدم کم است که با نقل گزارش هزارساله، اوقات خود را دائما تلخ بکند و به جهت عمل بی‌فایده از کسب و کار باز بماند و دغل‌بازان، این کار را برای خودشان وسیله روزی کرده، انواع و اقسام کذب‌ها ببافند و به جهت فریفتن عوام بیچاره در منابر ذکر بکنند؟ … مراد من این است که دست به کاری بزن که غصه سر آید! از این تعزیه‌داری اصلا نه برای تو فایده‌ای هست و نه به جهت امام؛ وقت خود را به کارهای عظیم صرف کن ببین خلق عالم چه ترقیات می‌کنند! آخر تو نیز حرکتی بکن و قدمی به عالم پروقره بگذار و طالب سیویلزاسیون بشو! تا کی در  خواب غفلت خواهی بود!؟» (صفحات ۱۵۹-۱۶۰) 

مورخ نامدار عرب، ابن‌اثیر (۵۵۵-۶۳۰ ه.ق.)، در کتاب «الکامل فی التاریخ» ذیل حوادث سال ۳۵۲ هجری قمری می‌نویسد: «در دهم محرم این سال معزالدوله دیلمی به مردم دستور داد که برای حسین علی، دکان‌هایشان را بندند و بازارها را تعطیل کنند و خرید و فروش نکند و نوحه بخوانند و جامه‌های خشن و سیاه بپوشند و زنان موی پریشان و روی سیاه کرده و جامه، چاک زده نوحه بخوانند و در شهر بگردند و سیلی به صورت بزنند و مردم چنین کردند. و سنیان به سبب زیادی شیعیان و نیز بدان سبب که پادشاه با ایشان بود، قدرت نداشتند که مانع این کار شوند.» (نقل از سوگ سیاوش: در مرگ و رستاخیز، شاهرخ مسکوب، صفحات ۸۷-۸۸) مسکوب پس از نقل این بخش از ابن اثیر اظهار عقیده می‌کند که «این نخستین دسته مذهبی‌ بزرگی‌ست که از آن باخبریم». (همان، صفحه ۸۸) 

لاجرم اگرچه «مکتوبات کمال‌الدوله» نه یک اثر پژوهشی، بلکه در واقع یک جدل‌نامه (Polemic یا به آلمانی Streitschrift که عنوان فرعی تبارشناسی اخلاقِ نیچه هم هست؛ چون آن اثر هم یک «جدل‌نامه» است) در قالب نامه‌نگاری‌ست، اما اشارات تاریخی آخوندزاده در آن، مستند است و پرت و پلا نیست. تعریف تند او از پروتستانتیسم هم در حقیقت غلط نیست؛ بلکه فقط از صنعت مبالغه استفاده کرده است چنان‌که از یک اثر ادبی، به‌ویژه از یک جدل‌نامه انتظار می‌رود. قابل ملاحظه است که این مرد اهل نمایشنامه‌نویسی و ادبیات، گزندگی زبان نقد را از شروط تاثیرگذاری می‌دانست و در نامه ۲۹ مارچ ۱۸۷۱ در مقام پاسخ‌دهی به کسی که ظاهرا به برخی الفاظ و تعابیر تند در مکتوبات کمال‌الدوله اعتراض داشت، خطاب به یوسف‌خان می‌نویسد: 

«من نمی‌دانم که برادر عزیز، میرزا محمدجعفر کدام الفاظ و عبارات را در کمال‌الدوله شایسته تغییر می‌شمارد؟ به هر چیز که دست بزنی، تصنیف از سمت کریتکا می‌افتد. ملایمت و پرده‌کشی مخالف شروط کریتکاست. در کریتکا، ملایمت و پرده‌کشی امر، مشکل است. مثلا بوقل [باکل] و رینان [رنان] تصنیفات خودشان را چطور بنویسند که ملایم و باپرده و بی‌تعرض و واعظانه و ناصحانه و مشفقانه و پدرانه باشد؟ آن‌وقت کریتکا نخواهد شد و نام ایشان را در دنیا کسی نخواهد شنید و تصنیفات ایشان را کسی نخواهند خواند.» (الفبای جدید و مکتوبات، صفحه ۲۱۴) 

آدمیت در انتقاد از مواضع آخوندزاده آورده است: «اعتقاد به فلسفه علم و ترقی و مدنیت که روح تاریخ زمان را می‌ساخت – و ورد زبان میرزافتحعلی‌ست – از عمده عناصر تفکر اجتماعی و تجددخواهی اوست. اما این‌که می‌گوید جامعه‌های اروپایی و آمریکایی که به جهان ترقی و دانش جدید روی آوردند، یک‌سره از دیانت دست بشستند، بیانی دقیق نیست. آنچه تحقق یافت نه برانداختن اساس دین بود، بلکه اصلاح دین بود و تفکیک مطلق یا نسبی آن، از دیگر بنیادهای اجتماعی.» (اندیشه‌های میرزا فتحعلی… صفحات ۱۹۲-۱۹۳) 

بعید است که آخوندزاده متوجه این نکته نبوده باشد. او همان کسی‌ست که آدمیت از وی نقل می‌کند که علی‌رغم بی‌اعتقادی کامل به عوالم غیرمادی، علی‌رغم این‌که یک «ملحد مطلق» بوده است، به دنبال برچیدن «دین» از جوامع نبود؛ حتی واقع‌بینانه به مانکجی نوشت که اندیشه احیا آیین بهدینی (زرتشتی) هم در ایران عملیاتی نخواهد بود: «قوانین مهبادیان [ زرتشتیان] و احیای دین زردشت و قوانین زردشتیان و احیای کیانیان – بعد از این در ایران از ممکنات نیست؛ چون که دول و ادیان را نیز اعمار هست چنان‌که اشخاص را. شما از بابت دین و دولت خودتان، عمر خودتان را به آخر رسانیده‌اید. از این فقره و از این تمنا باید شما خودتان نیز که از اوضاع عالم و سیویلیزاسیون دنیا با خبرید، درگذرید. در ایران، دین اسلام، پایدار و برقرار خواهد بود؛ چون که عمر دین اسلام، هنوز به آخر نرسیده است؛ اما نه به آن روش و حالت که سابق بود.» (پیام میرزا فتحعلی به مانکجی، ضمن نامه جلال‌الدین میرزا، ۲۰ می ۱۸۷۱، در الفبای جدید و مکتوبات، صفحه ۲۲۳)

چنین کسی از نظر منطقی فقط به اصلاح یا به تعبیر خودش، پروتستانتیسم اسلامی می‌اندیشد و این جملات آدمیت، داوری آخر در خصوص اوست: 

«او که متفکری واقع‌بین و با روح تاریخ آشناست، نه در پی تغییر کیش مردم می‌‌گردد، نه آن را ممکن می‌شمارد؛ نه می‌خواهد توده مردم چون خودش ملحد زندیق گردند و نه آن را مصلحت می‌داند. هدف اجتماعی‌اش، لیبرالیسم دینی و “پروتستانتیسم اسلامی” است.» (اندیشه‌های میرزا… صفحه ۲۲۰)