تنها در دنیای موسیقی نیست که چهرههای جدید با محتواهای خلاقانه تازه ظهور میکنند؛ تنها در دنیای سینما اینطور نیست؛ تنها در قلمرو فناوری نیست که ابتکارهای تازه رخ میدهد. در واقع یک حیات اجتماعی پویا در تمامی شئون خود پویا خواهد بود و محتواهای تازه برای عرضه خواهد داشت.
در کشور ما ایران در دهههای اخیر، حیات دینی حقیقتا پویا بوده و چهرهها و شخصیتهایی ظهور کردهاند که اگر با آنها برخورد سخت نمیشد، قادر به ایجاد تشکل و سازمانهای نو دینی هم بودند. معاونت «فرق و مذاهب» در وزارت اطلاعات، دهههاست که مسئول مستقیم سرکوب پویاییهای دینی در حیات اجتماعی ایرانیان است. بعضی از این چهرهها یا خیزشهای معنوی کاملا نوظهور بودهاند و خود را ادامه هیچ سنت کهنی معرفی نمیکردهاند. بعضی دیگر، قدیمیترند و محصول تحولات دینی در صدها سال گذشته بودهاند. از نمونه چهرههای جدید پیمان فتاحی ملقب به ایلیا م. رامالله یا محمدعلی طاهری بنیانگذار عرفان حلقه است. از چهرههای کمی قدیمیتر حسینعلی نوری ملقب به بهاءالله است که در قرن نوزدهم میلادی آیین بهایی را در ایران تاسیس کرد. این آیین به جهت سرکوب شدید در خاستگاه خود، در خارج از ایران گسترش یافت و اکنون در سراسر دنیا پیرو دارد؛ بنا به منابع موجود تعداد پیروان آیین بهایی در سراسر جهان، پنج تا هشت میلیون نفر است. بهاییان هنوز در ایران زندگی میکنند و هر از گاهی اخبار تلخ زندان و شکنجه و مصادره اموال و گاهی حکم اعدام پیروان بهایی به رسانهها مخابره میشود.
نظر به اینکه پژوهش در تکاپوی نوآورانه دینی در میان ایرانیان و گسترش رواداری را بخشی از وظایف خود میدانیم، به سراغ چهرههای جوان و سرزندهای میرویم که با علاقه و بیباکانه رخ نشان میدهند، از گفتوگو استقبال میکنند و از هویت خود میگویند. یکی از این چهرههای جوان که خود را پژوهشگر تاریخ اندیشه مینامد و هماکنون در تابستان ۱۴۰۳ دانشجوی دکتری رشته تاریخ در دانشگاه کمبریج است ایقان شهیدی، هموطن بهایی و زندانی سیاسی سابق، است. او مهربانانه و با حوصله درخواست ما برای گفتوگو را پذیرفت و چنانچه در ادامه میخوانید، دقیق و مستند، همه آنچه به خاطرش رنج بسیار کشیده بود را با ما در میان گذاشت.

ایقان شهیدی عزیز! ابتدا مختصری درباره خودتان بفرمایید!
من اهل کاشانم اما بزرگشده کرمانشاه و دوران مدرسه را در همان کرمانشاه گذراندم. شهری که انعطاف و تابآوری مردم آن به دلیل حضور اقلیتهای مختلف و همینطور سختیهایی که از سر گذرانده بودند، نسبتا بالا بود.
آیا خاطرهای دارید که به طور مشخص رواداری مردم کرمانشاه را درباره تنوع دینی و آیینی نشان دهد؟ آیا لحظه مشخصی وجود داشته که در چنین فضایی در کرمانشاه دریافته باشید که با فرهنگ دینی جریان اصلی در کشور، فاصله بزرگی دارید؟
خانه اجارهای ما در کرمانشاه در کوچهای بود که این تنوع دینی را خیلی خوب نشان میداد. همسایه سمت چپ ما دو خانواده مهربان یهودی بودند که به تجارت فرش مشغول بودند و شنیدن قسمهای «به موسی»شان، برای تاکید بر صحت ادعایشان در معاملات، برایم جدید و جالب بود. همسایه روبهرویی ما یکی از رهبران تاثیرگذار اهل حق بود که اتفاقا بهائیان زیادی را در زمان زندگیشان در کرند غرب و قصرشیرین میشناخت و از اینرو با بهائیان آشنا بودند. خانهشان همواره محل رفتوآمد هم اهل حق و هم بسیاری از دیگر همسایگان بود و روابط صمیمانهای با همگان داشتند. همسایه طبقه پایین خانه ما، صاحبخانه ما، یک خانواده دوستداشتنی و شجاع اهل تسنن بودند که همیشه حامی ما، علیالخصوص در مواقع حساس نظیر زمانهایی که خانه ما مورد هجوم ماموران اطلاعات قرار میگرفت، بودند. خانه سمت راست ما هم خانوادهای تقریبا بیدین زندگی میکردند که بسیار مورد احترام تمامی اهالی کوچه بودند. اهالی کوچه در دورهمآییهایی که داشتند به شوخی میگفتند باید یک خانواده زرتشتی پیدا کنیم و دعوت کنیم بیاید به کوچه ما!
عجب! بنابراین قبل اینکه خودت را بازداشت کنند، خانه شما بارها مورد هجوم عناصر اطلاعاتی رژیم قرار میگرفت؟
بله متاسفانه. در تاریخ هفتم مهرماه ۱۳۷۷، خانه حدود ۵۰۰ بهائی در سراسر ایران مورد هجوم قرار گرفت که خانه ما هم یکی از آنها بود و تعداد بسیاری کتاب، یادداشتهای شخصی، دستگاه پخش ویدیو و حتی آلبومهای خانوادگی را بردند. برای من که کودکی ده ساله بودم، دیدن حدود هفت هشت نفر آدم غریبه در ساعت ۶ صبح، که خانهمان را به هم ریخته بودند و حتی برخی از کتابهای داستان کودکانهام را با خود بردند و کیف مدرسهام را هم گشتند، وحشتناک بود.
تجربه بعدی مربوط به سال ۱۳۸۴ بود که باز هم خانه ما، همچون خانههای بهائیان دیگری، مورد تفتیش قرار گرفت و این بار علاوه بر وسایل مورد اشاره قبلی، موبایلها و کامپیوتر را هم بردند.
آیا تو تنها فرد خانواده بودی که به ایمان بهائی گرویدی یا این سابقه در اعضای دیگر خانوادهتان هم بوده؟
خانواده پدریام سابقهای طولانیتر در انتخاب آئین بهائی به عنوان آئین خود دارند و قبل از آن مسلمان بودند، اما از طرف مادری، پدربزرگ و مادربزرگم، هر کدامشان مستقل از همدیگر انتخاب کرده بودند که بهائی بشوند. من هم از نوجوانی کتابهای ادیان و باورهای مختلف را میخواندم و دغدغه و تلاش «انتخاب آگاهانه» فکر و باورم را داشتم و در نهایت تصمیم گرفتم که با چارچوب آئین بهائی، زندگی و مشارکت اجتماعی داشته باشم. شاید بدانی که بهائیبودن، انتخابی است که هر فردی میتواند انجام دهد و اگر افراد تصمیم نگیرند که بهائی بشوند، صرف به دنیا آمدن در خانوادهای بهائی، به معنای بهائی بودنشان نیست. البته هر زمانی هم که فردی مایل باشد بهائی نباشد، آزاد است که باوری دیگر را برگزیند. به نظرم آزادی دین و باور، بخشی از حقیقتی است که به آن پایبند میشویم.
اولین بار که بازداشت شدی علتش چه بود؟ چه رفتاری با تو شد؟ آیا مامورانی که برای بازداشت آمده بودند مودبانه رفتار میکردند؟
وقتی ۱۸ ساله بودم و در سال ۱۳۸۵ کنکور دادم و مشخص شد که به علت بهائیبودن نمیتوانم دانشگاه بروم، از تمامی طرق قانونی به دادخواهی پرداختم. واضح بود که این بیعدالتی است و از این جهت نامههای متعددی برای نمایندگان مجلس، کمیسیون اصل نود مجلس، دیوان عدالت اداری و… نوشتم و ملاقاتهایی هم با مسئولین مختلف همچون امام جمعه و نماینده مجلس و… داشتم. در این زمینه با وکلا و فعالین دیگر و افرادی که مشکلات مشابهی داشتند هم مشورت میکردم.
این فعالیتها برای پیگیری حق تحصیل به همراهی تعدادی دیگر از افراد بهائی محروم از تحصیل و همینطور دانشجویان ستارهدار که فعال سیاسی بودند ادامه پیدا کرد تا اینکه در ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ در کرمانشاه، حوالی نیمه شب، وقتی به خانه بازمیگشتم، روبهروی در خانه بازداشت شدم. بازداشتم به صورت خشونتآمیزی بود و توسط افراد لباس شخصی صورت گرفت که هیچ توضیحی هم به من درباره علت بازداشت ندادند. بیشتر شبیه آدمربایی بود. به من چشمبند زدند، موبایلم را گرفتند و سوار بر ماشینی کردند و به سمت جایی که هیچ وقت متوجه نشدم کجاست بردند. پدر و مادرم هم تا نزدیک به دو هفته نمیدانستند که من کجا هستم. فردایش، در کرمانشاه مرا بازجویی کردند و شب برای بازجویی بیشتر با هواپیما به تهران، به محلی که نمیدانستم کجاست، بردند و در یک انفرادی قرار دادند. از فردایش، یعنی ۱۳ اسفند، بازجوییها که همراه با شکنجه جسمی و روحی بود در تهران شروع شد و تا ۷۰ روز بعد از آن ادامه یافت. در این ۷۲ روز، علاوه بر بازجوییهای طاقتفرسای طولانی، نگهداشتن در انفرادی و اذیت و آزارهای زندانبانان، انواع کتک و ضرب با وسایل مختلف، توهینهای شخصی و خانوادگی و اعتقادی، تهدید به شکنجه بیشتر و تجاوز، تهدید به دستگیری و انجام تصادف ساختگی برای اعضای خانوادهام، دروغهای متعدد و آزار و اذیتهای گوناگون نظیر نگهداشتن با لباسی نازک در هوای سرد زمستان، ریختن آب سرد بر بدنم و فشار برای اعتراف تلویزیونی را انجام دادند.
واقعا تکاندهنده است! نگهداری متهم در سلول انفرادی، تحت شرایطی که توجیه امنیتی و قضایی داشته باشد، مطابق با قانون نلسون ماندلا، بیش از پانزده روز ممنوع است! علاوه بر دلایل بشردوستانه در مخالفت با استفاده از سلول انفرادی که آن را مصداق شکنجه میکند، به امکان صدمه به قوای شناختی متهم و احتمال بروز حالتهای توهمی بر اثر محرومیت درازمدت حسی استناد میکنند تا بگویند اعترافات متهم تحت چنین شرایطی، ارزش قضایی ندارد. برای اینکه شرایط خودت را برای خوانندگان ما ملموس کنی، لطفا کمی از تجربه سخت خودت در آن ایام بگو و اینکه ایمانت به راهی که داری، چه تاثیری در تحمل این تجربه داشت؟
من در زمان بازداشت ۲۱ سال داشتم و برای تلاشهایم برای حق تحصیل افرادی محروم از تحصیل بازداشت شده بودم؛ اتهامی که واقعا تا چندین روز از آن اطلاعی نداشتم، در حالی که طبق قانون متهم باید در همان ۲۴ ساعت اول تفهیم اتهام شود. دوران انفرادی بسیار خاص بود چون برای من هر کدام از احساساتم وقتی ظاهر میشدند به نحوی شدید بروز میکردند. مثلا وقتی دلتنگ دوستان و خانواده میشدم، دلتنگیای بسیار شدید بر من حاکم میشد؛ وقتی احساس ترس داشتم، این احساس در اوج خودش بود؛ وقتی هم احساس سرور قلبی و آرامش درونی داشتم، باز هم در آن لحظات این احساسات در اوج خودش بودند. این خصلت نامتعارف آن دوران، تصویری متفاوت از خودم را برای خودم منعکس میکرد. یادم میآید تا روز شانزدهم با خودم و انفرادی کنار نیامده بودم. در مدیتیشن و مناجاتهایی که میکردم، همیشه آرزویم و خواست قلبیام آزادی فوری بود و فکر میکردم نمیتوانم دیگر حتی برای یک روز انفرادی را تحمل کنم! اما آن روز ناگهان به فکر افرادی افتادم که مدتهای طولانی در انفرادی بودند؛ به طور خاص شخصیت مهوش شهریاری (ثابت) در ذهنم بود و هر بار با یادآوری او و استقامتی که در ماههای انفرادیاش نشان داد، احساس شجاعت و توانمندی میکردم و دیگر سختی، ناامنی و تنهایی انفرادی را فراموش میکردم.
در آن روزها، دو مسئله دیگر هم به من خیلی آرامش میداد. یکی مناجاتهای بهائی بود که از بر داشتم و آنها را زمزمه میکردم. وقتی آنها را میخواندم تلاش میکردم ضعفهای خودم را بشناسم و به احساسات آزاردهندهام، مخصوصا احساس ترس، غلبه کنم و نوعی تابآوری و پذیرش به دست بیاورم.
دیگر مسئلهای که به من کمک کرد مفهومی بود که در روزهای قبل از بازداشت فرا گرفته بودم و آن مفهوم «کل ارگانیک» بود؛ به این معنا که من بخشی از یک کل بزرگتر هستم که اجزای این کل همگی با هم در تعامل هستند و هر کدام از آنها بر دیگری تاثیر میگذارد. از طریق این مفهوم، خودم را سلولی در هیکل جریانی میدیدم که به افزایش عدالت و اتحاد، رعایت حقوق بشر و آزادی در جهان کمک میکند. من اولین نفر در این مسیر نبودم و آخرین نفر هم نیستم. پیشبرد این جریان عدالت و اتحاد هم قطعا نیازمند فداکاری زیادی است و هزینهای که من در این مسیر میدادم، بخشی از هزینهای است که ایرانیان و حتی خیلی دیگر از افراد در سراسر جهان میدهند. از اینرو رنجها و دشواریهای دوران بازداشتم را همچون نیروی محرکهای میدیدم که بر این کل یکپارچه، یعنی جریان گسترش عدالت و وحدت، در دیگر نقاط جهان تاثیر میگذارد و همچون انرژی و روح برای آن است. این حس تعلق و مشارکت به جریانی بزرگتر، به آن کل ارگانیک که من تنها بخش کوچکی از آن بودم و در واقع از همین بخشهای کوچک تشکیل شده بود، به غنیکردن تکتک لحظاتم در آن دوران یاری میرساند.
میتوانی کمی بیشتر در مورد «مناجات بهایی» برایمان بگویی؟ مثلا بخشی را که از بر داری برایمان بگویی؟
چند نکته در این رابطه میگویم. اول اینکه مناجاتکردن در اندیشه بهائی از ترس از خدا و یا به دلیل دریافت پاداش و ثواب نیست. در آثار بهائی اینگونه توضیح داده شده است که مناجات، گفتوگوی عاشقانه با خداوند است. وقتی فردی را دوست داریم، مایل هستیم محبتمان را به او ابراز کنیم، با آنکه میدانیم که دوستمان از محبت و عشقمان آگاه است. دومین نکتهای که مایلم بگویم آن است که اکثر مناجاتهای بهائی، حاوی گزارههای اخلاقی است درباره جایگاه انسان، همچون فروتن و ذره بودنش در کلیت هستی، و در عین حال خصوصیات اخلاقی و روحانی که در مسیر پرفراز و نشیب خدمت به جامعه لازم دارد، نظیر استقامت، حقیقتجوئی، حفظ امید، تابآوری و یادآوری حقیقت مشترک تمامی انسانها. نمونههایی از این مناجاتها را برایتان میآورم: «پروردگارا قلب ِصافی چون دُر عنایت فرما»، «خداوندا آمرزگارا این مجمع را تایید کن و توفیق بخش تا عالم را به نور اتحاد روشن نماید. شرق و غرب را به پرتو محبت و نور اتفاق منور کند…» یا «ای خداوند مهربان بصیرتها را روشن کن گوشها را شنوا نما… خداوندا عنایتی فرما که تو را بشناسیم و عاشق جمال تو باشیم. جویای شمس حقیقت باشیم از هر افقی طالع شود. طالب رائحه طیبه باشیم از هر گلی انتشار یابد…» یا «…خدایا ما را به محبت خود ثابت نما و بر جمیع خلق مهربان فرما. موفق بر خدمت عالم انسانی کن تا به جمیع بندگانت خدمت نمائیم، جمیع خلقت را دوست داریم و به جمیع بشر مهربان باشیم…» یا «ای پروردگار این انجمن را روشن نما و این جمع را شمع عالم کن، زیرا نیتشان خیر عمومی است و مقصدشان خدمت به عالم انسانی. ای خداوند مهربان چنین انجمنی سزاوار الطاف است و چنین جمعی لایق فضل و موهبت بیپایان». البته مناجاتهای بهائی موضوعات متعددی دارند و برخی از آنان مضامین عرفانی، اجتماعی و حتی فلسفی بیشتری دارند. آثار بهائی، از جمله مناجاتهای بهائی از کتابخانه آثار بهائی قابل دریافت هستند.

نیچه آرزو میکرد که مکانهایی برای ژرفاندیشی (contemplation) در شهرها ساخته شود که بدیل و رقیب نیایشگاههای کلاسیک مانند کلیسا باشد. در «حکمت شادان» میگوید آن زمان گذشت که تنها شکل حیات ژرفاندیشانه (Vita Contemplativa) حیات دینی (Vita Religiosa) بود. شما در مقاله «حال و آینده اقدامات جوامع بهایی» گفتهاید که معابد بهایی یا همان مشرقالاذکارها، نیایشگاههایی مختص بهاییان نیست بلکه همه میتوانند به این اماکن بیایند و از فضای آن استفاده کنند. شاید کسی فکر کند که این معابد بهایی عملا همان چیزیست که نیچه آرزو میکرد در فضاهای شهری روزی به وجود بیاید. اما اگر مکانی باشد برای ژرفاندیشی در کار انسان و زندگی و آینده، بیآنکه استفاده از آن مستلزم وابستگی به هیچ سنت دینی باشد، در این صورت مکانی منحصرا برای ژرفاندیشی ست که با معماری کاملا متفاوتی نسبت به نیایشگاههای کلاسیک تدارک شده است. اما آنچه مانع این تصور است این است که زندگی بهایی نیز شکلی از زندگی دینی (Vita Religiosa) ست. در این باره چه فکر میکنید و خودتان چه تجربهای از حضور در مشرقالاذکار دارید؟
مشرقالاذکارها یا معابدی که توسط بهائیان ساخته میشود، که اگر در اینترنت فردی Bahai Temple را جستوجو کند میتواند شکلهای خلاقانه آنها را بیابد، متعلق به تمامی مردم محلی است و فضایی برای نیایش در سکوت، مراقبه و مدیتیشن است. عمدتا این معابد برای «عبادت» هم در مناطق شهری و روستاییای ساخته میشود که فعالیتهای آموزشی – که آن هم جامعه بهائی برای گروههای سنی مختلف مثل کودکان، نوجوانان، جوانان و بزرگسالان ارائه میکند و هدفش توانمندشدن برای «خدمت» به جامعه است – گسترش یافته باشد. این هم به دلیل این طرز فکر بهائی است که «عبادت» و «خدمت» دست در دست همدیگر پیش میروند. به همین علت هم هست که آثار بهائی توصیه کرده است که در اطراف این معابد، موسسات عامالمنفعه نظیر دانشگاه و مدرسه و موسسات خیریه و… تاسیس شود.
من تجربه حضور در مشرقالاذکاری در فرانکفورت آلمان را داشتم. باید بگویم که معماری زیبای آن با شیشههای شفاف بزرگش، تجربه حضور در قلب طبیعت را به افراد میدهد؛ سکوت حاکم بر آن و تنوع نژادی و باور افرادی که در آن حاضر بودند، همگی تجربهای منحصربهفرد از کثرت مبتنی بر همزیستی و صلح را منعکس میکرد و در عین حال ضرورت و غنای تجربه «وحدت در کثرت» را منعکس میکرد. همانطور که گفتم، رویکرد جامعه بهائی آن است که با دنبالکردن و گسترش فعالیتهای آموزشی با هدف گسترش برابری، خدمتورزی و مهر در جوامع محلی، فضایی از همزیستی و اتحاد ایجاد کند که مشرقالاذکار تجسم و انعکاسی از آن روح جمعی در قالبی مادی باشد.
نکتهای که هم مرتبط با مشرقالاذکار است و هم زندگی دینی بهائیان، این است که این زندگی از چند جهت با زندگی در ادیان سنتی متفاوت است. اولا بهائیان قائل به این هستند که ادیانی که در گذشته بودهاند – همچون یهودیت، مسیحیت و اسلام – مقتضیات زیست در جهان قدیم را به جا میآوردند. این در حالی است که آموزههای بهائی، متناسب با روح عصر جدید، از چندین وجه متمایز است که به دو جنبه آن اشاره میکنم: یکی، قائلبودن به دموکراسی روحانی یا معنوی است. یعنی در آئین بهائی، طبقهای به نام روحانیت وجود ندارد: موبد، خاخام، کشیش و آخوند یا هر گونه فرد روحانی خاصی در آئین بهائی وجود ندارد؛ همه میتوانند بلاواسطه با معبود خود در ارتباط باشند، پیام او را بخوانند و برداشت و زیست خود را داشته باشند. بنابراین فردی وجود ندارد که بخواهد موعظه کند یا دیگران را نصیحت کند و فهم او، فهم معیار باشد. این در ساختار مسطح مشرقالاذکار، که فاقد هر گونه منبری هم هست، مشخص است. دومین خصوصیت آن است که آئین بهائی توصیه میکند که هر فرد دینباوری، اعتقادات خود را با علم روز مورد سنجش قرار دهد و آنچه خرافات است را کنار بگذارد. اگر دین را بدون علم و عقل در نظر بگیریم منتج به خرافات میشود و آن را کنار میگذاریم. کارکرد دین، در نگاه آئین بهائی، ایجاد پیشرفت و وحدت است و اگر دینی باعث اختلاف شود، طبق توصیه عبدالبهاء، بیدینی نسبت به آن ارجحیت دارد. این معیارها و البته معیارهای دیگر است که زندگی بهائی را شکل میدهد.
بسیار جالب بود. اینکه گفتی عبادت و خدمت در آیین بهایی به موازات هم موضوعیت دارند. من در وبسایت موسسه فونداییک در کلمبیا دیدم که این خدمات اجتماعی مانند آموزش رایگان یا تهیه خوراک یا تلاش برای بهبود کیفیت محصولات کشاورزی را بهاییان برای مناطق روستایی کلمبیا تدارک کردهاند.
اجازه بده سوال دیگری بپرسم: در پژوهشی که دپارتمان مطالعات دینی دانشگاه زوریخ، چند سال پیش با تکیه بر دو مطالعه موردی منتشر کرد، آمده بود که فضای باز کشورهای توسعهیافته، جلو ظهور سازمانهای نهانگرای دینی با یک ساختار سلسلهمراتبی را نمیگیرد، اما این سازمانها به مرور تبدیل به موسسه خدمات اجتماعی میشوند! یعنی نه تنها رهبران این سازمانها، از ادعای وقوف به رازهای متافیزیکی به مرور دست میکشند، بلکه به تبع این فروتنی معرفتی، سلسلهمراتب سازمانی هم در آنها از بین میرود. به قول فرنگیها به Charity یا به قول ما فارسیزبانها به یک موسسه خیریه یا خدمات اجتماعی مبدل میشوند. پیداست که تو شبکه انسانی گسترده بهاییان را اینطور میبینی. لطفا توضیح بده که با توجه به تحولات گذشته، از همان زمان که حضرت باب ظهور کرد تا آن زمان که آیین بهایی به شکل امروزی رسید، چه چیزی این توازی «عبادت و خدمت» را در آیین بهایی، نهادینه کرد؟ این تحول چقدر محصول زمینههای معرفتی پیشین در خود رهبران بهایی بود و تا چه حد محصول استفاده از فضای باز کشورهای توسعهیافته پس از تبعید بهاءالله به خارج از ایران؟
نادر سعیدی، استاد سابق جامعهشناسی دانشگاه کالیفرنیا، در کتاب «لوگوس و تمدن» که در رابطه با آثار بهاءالله نوشته شده است عنوان میکند که کلام بهاءالله خصلتی دوگانه دارد: از سویی پیوندی با امر قدسی دارد و از سویی دیگر در تعامل با شرایط و مقتضیات دوران جدید نوشته شده است. متوجهم که برخی پیروان ادیان سنتی همچون یهودیت، مسیحیت و اسلام تا حدودی تلاش کردهاند دین خود را با برخی از مقتضیات دوران جدید همراه کنند اما این ادیان یک تفاوت بنیادین با آئین بهائی دارند. این ادیان در دوران قدیم متولد شده بودند و قوانین و کتبشان انعکاسی از نیازمندیها و دغدغههای مردمان اعصار خودشان است در حالی که آئین بهائی در قرن نوزدهم ظهور کرد؛ یعنی پس از دوران رفرماسیون، انقلاب علمی، روشنگری و انقلاب صنعتی. از اینرو دینی در عصر جدید است.
بهاءالله از همان آثار اولیهاش مخاطبین خودش را تشویق کرد که علیرغم اینکه زندگی پرهیزکارانهای داشته باشند، به دنبال صنعت و حرفه هم باشند. یعنی «عرفان» را از مقولهای مرتبط با عزلت و گوشهنشینی به درون زیست و تعاملات اجتماعی آورد. این پیوند با زمانه را در «الهیات» بهائی نیز میتوان مشاهده کرد. بهاءالله بیان کرد که این فکر غالب که یک دین بتواند آخرین دین باشد و قوانین و چارچوبش تا ابد بتواند راهنمای بشری باشد معقول نیست. چون بشر دائما در حال پیشرفت و تغییر است و نیاز به اهداف جمعی و قوانین جدید اجتماعی دارد. هر کدام از ادیان، در زمان خودشان درمانی برای دردهای آن روزگار بودند ولی با تغییر نیاز بشر، نمیتوان یک داروی قدیم، هرچند مفید برای آن روزگار را، امروز تجویز و مصرف کرد. اصرار بر مصرف دارویی قدیمی سبب رنج و بیماریهای جدید خواهد شد. کما اینکه بنیادگرایی دینی، تجویز امر قدیم در عصر جدید است. بهاءالله بیان میکند که «رگ جهان در دست پزشک دانا است درد را میبیند و به دانائی درمان میکند، هر روز را رازی است و هر سر را آوازی، درد امروز را درمانی و فردا را درمان دیگر. امروز را نگران باشید و سخن از امروز رانید». بنابراین «امروز» را نگران هستیم و درمان امروزین برای دردهای امروز مییابیم. بهاءالله سعی میکند که انسان را به مثابه انسان، ارج و اهمیت دهد و اندیشه و عمل او را معطوف به بهبود وضعیت بشر کند. برای همین، به بنیادیترین سوال بشر یعنی هدف از خلقت انسانها، اینگونه پاسخ میدهد که هدف از خلقت نه فقط عرفان خداوند که «اصلاح عالم» است. این اصلاح هم ممکن نمیشود مگر اینکه بینش «یگانگی نوع بشر» را داشته باشیم. او میگوید: «ای اهل عالم همه بار [میوههای] يک دارید [درخت] و برگ يک شاخسار» و «عالم يک وطن محسوب است و من علی الارض [ساکنین یا شهروندان آن] اهل آن.» اصل یگانگی نوع بشر و همینطور دیگر آموزههای بهائی – که مخصوصا در زمان عبدالبهاء، پسر و جانشین بهاءالله، به طور واضحتری بیان شد – نظیر برابری جنسیتی، آزادی عقیده، هماهنگی علم و دین، نفی خشونت و… ریشه در آثار بهاءالله دارند. نکته جالب دیگری که در تاریخ اندیشه ایران به آن اشارهای نشده است نامههای بهاءالله خطاب به زمامداران سیاسی و مذهبی از جمله ملکه ویکتوریا است که در آنها از حکومت قانون، برابری شهروندان، لغو بردهداری، حمایت از فقرا و ارائه خدمات اجتماعی اساسی، لغو هزینههای سنگین تسلیحاتی و حکومت پارلمانی پشتیبانی میکند.
نکته مهمی که همینجا باید ذکر کنم این است که برخی از این اصول در آثار بهاءالله به نحو موجزی آمده است اما در آثار عبدالبهاء به وضوح بیان شده است. فکر میکنم که این امر هم دو علت دارد: متفاوتبودن مخاطب و همینطور تدریجیبودن اجرای برخی از همین اصول. مثلا اصل برابری جنسیتی با اینکه در آثار بهاءالله به وضوح بیان شده است اما به تدریج در جوامع بهائی اجرا شد. علتش هم واضح است. بهائیان، همان زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان، مسلمانان و دینناباورانی بودند که تصمیم گرفته بودند بهائی باشند. این افراد در جوامعی مردسالار یا در جوامعی که نجاست و نفرت و خشونت بخشی از آن بود بزرگ شده بودند. از اینرو این تغییر فکر و فرهنگشان زمانبر بوده (و همچنان هم هست) و بیش از هر چیزی مستلزم آموزش نسلهای جدید است. افراد و جوامع بهائی تلاش کردهاند این آموزهها را در جوامع خود و به تدریج در جامعه بزرگتر نهادینه کنند اما ادعای کمال ندارند و برای همین خود را در «مسیر یادگیری» برای به کاربستن این آموزهها میبینند. بگذارید یک مثال سریع دیگر هم بزنم. میدانید که بهائیان در سراسر کشورهای جهان هستند و اجراییکردن این آموزهها در هر بستر فرهنگیای، چالشهای خاص خودش را دارد. در ایران اجراییکردن برابری جنسیتی و ساخت مدارس دخترانه و… با مخالفت روحانیون شیعه روبرو میشد اما در دیگر جوامع چالشها متفاوت بود. مثلا در آفریقای جنوبی، در دوران آپارتاید، بهائیان به دلیل باور به برابری انسانها، از جمله برابری نژادی، با چالشهای زیادی مواجه بودند و گردهماییهای بهائیان که در آن افراد از رنگ پوستهای مختلف به صورتی برابر کنار هم بودند، مورد هجوم نیروهای افراطی و حتی دولتی قرار میگرفت. امروزه هم بهکاربستن این اصل «یگانگی انسانها» در کشورها و شهرها و روستاهای مختلف چالشهای خودش را دارد.
شاید این دو مقاله انگلیسی در رابطه با تلاشهای بهائیان برای رفع نابرابری نژادی در آمریکا برای خوانندگانتان جالب باشد: مقاله اول / مقاله دوم.
مایلم در مورد تمرین همین برابری جنسیتی و رفع جداسازی همراه با تبعیض که آپارتاید جنسیتی نامیده میشود در جمعیت بهائیان ایران بپرسم. شما دورهمیهایی داشتهاید. آیا دختران و پسران جوان بیتوجه به آپارتاید جنسیتی رژیم اسلامی در این دورهمیها یا برنامهها شرکت میکردند؟ با توجه به اینکه گفتی بچههای ایران تافته جدابافته از شرایط تاریخی و اجتماعی خود نیستند، میخواهم بدانم کیفیت اختلاط جنسیتی در فعالیت بهائیان داخل ایران آنطور که تو تجربه کردی، چطور بوده است؟ آیا چالشهایی در داخل این جمعیتها از این حیث تجربه شد؟
در دهههایی که منتهی به سال ۱۲۸۸ خورشیدی است که اولین مدرسه دخترانه توسط بهائیان تاسیس شد، تا سال ۱۳۱۲ که تعداد این مدارس به ۱۰ مدرسه رسمی دخترانه و تعدادی مدارس غیررسمی دخترانه و مختلط بالغ شد، جامعه بهائی تحولات فرهنگی بسیاری را در اثر نامههای عبدالبهاء در رابطه با برابری جنسیتی، نقش زنان در جامعه و به تدریج در موسسات انتخابی بهائی تجربه کرد. گروههای مختلف زنان تحت عنوان «ترقی نسوان» در شهرها و روستاهای مختلف تشکیل میشد و برای افزایش سوادآموزی و اطلاعات عمومی زنان به جهت مشارکت هرچه بیشتر آنان در جامعه تلاش میشد. این تلاشها همگی سبب شدند که جامعه بهائی به تدریج خود را از فرهنگ مردسالاری رایج دورتر کند و فرهنگ برابری جنسیتی را در ابعاد مختلف خودش – چه در قوانین خانوادگی و اجتماعی، چه در حضور زنان در موسسات بهائی و جامعه – تمرین کند. بخشی از این درک، فارغ از جنبههای حقوقیاش این بود که زنان و مردان، دختران و پسران، میتوانند در کنار هم و با همکاری یکدیگر برای پیشرفت جامعه و کشورشان فعالیت کنند. برای همین از همان اولین دهههای سده چهاردهم خورشیدی، زنان و مردان بهائی ایرانی در کنار هم در جلسات بهائی مینشستند، مشورت میکردند و فعالیتهای فرهنگی و آموزشی را دنبال میکردند. حدس میزنم که چنین فرایندی راحت نبوده است ولی احتمالا این درک که برابری جنسیتی یک حقیقت «روحانی» و «اخلاقی» است به تسهیل این فرایند کمک میکرده است.
نشریههای بهائی آن زمان به طور مداوم درباره موضوعاتی چون برابری جنسیتی، همکاری و خدمت، لزوم هوشیاری نسبت به نیروهای انحطاط اخلاقی در جهان اطراف، وفاداری و اعتماد اجتماعی مینوشتند و سعی در نهادینهکردن این روابط سازنده بین نه تنها دختران و پسران، که افراد از زمینههای فکری و اعتقادی مختلف و اقوام مختلف داشتند. طبیعتا چنین فکر و زیستی با کمترشدن حساسیتهای جامعه بزرگتر در دوران پهلوی دوم هم ممکنتر میشد مخصوصا که بهائیان همواره به حجاب اختیاری باور داشتند و بازشدن فضای اجتماعی ایران و حضور زنان در امور مدنی و اجتماعی، شباهتهایی با آنچه بهائیان دههها در جامعه خود تمرین کرده بودند داشت. از دیدگاه بهائی هرچند عفت و عصمت هم برای مرد و هم برای زن مهم است اما این موضوع هیچ ارتباطی با حجاب ندارد. پس از انقلاب اسلامی، همین باور بهائیان به برابری جنسیتی، یکی از بهانهها برای حمله به بهائیان قلمداد شد. هرچند جامعه بزرگ ایران، فضایی مملو از اختناق را تجربه میکرد و جامعه بهائی نیز بهشدت سرکوب میشد، اما همچنان دینامیک روابط اجتماعی درون جامعه بهائی، همان گونهای باقی ماند که از قبل بود؛ چون برابری جنسیتی برای بهائیان یک اصل اعتقادی و یک حقیقت است و نه صرفا امری حقوقی. همچنان در تمامی جلسات بهائی، چون حجاب اختیاری بود، اکثر دختران و زنان بهائی روسری نداشتند و همچون دیگر جاهای دنیا، زنان و مردان با همدیگر دست میدادند، خانوادههای بهائی شامل زن و مرد و فرزندانشان در کنار همدیگر مینشستند و گفتوگو میکردند و برای نیازمندیها و چالشهای جوامعی که در آن زندگی میکردند، همچون تربیت فرزندانشان، مشورت و اقدام میکردند. برای من که قبل از انقلاب را ندیده بودم، جامعه بهائی در دهه ۷۰ خورشیدی، فضایی کاملا متفاوت از فضای جامعه ایران در همان دهه بود. وقتی وارد جلسات بهائی میشدم، روابط طبیعی و سالم بین دختر و پسر، امری عادی بود چون از همان دوران کودکی به ما آموزش داده شده بود که به همدیگر احترام میگذاریم، اعتماد داریم، محبت میکنیم و یاد میگیریم که در کنار هم زندگی و خدمت کنیم.
زمانی که مباحث مربوط به نواندیشی دینی در ایران خیلی داغ بود، بعضی متفکران مانند محمد مجتهد شبستری خطر کردند و گفتند که اجتهاد در اصول لازم است و اجتهاد در فروع دیگر کفایت نمیکند. آنها مشخصا این ایده را طرح کردند که سنتهای بزرگ مانند سنت اسلامی، محصول دوران دامداری و کشاورزی انسان است و استعارهها و تمثیلهایی که زبان دینی این ادیان سنتی را برمیسازند، نشان میدهد که از شرایط امروزی فاصله زیادی دارند. در آنچه گفتی اشاره کردی که آیین بهایی جدید است و برای انسان امروز، داروهای قدیمی دیگر کار نمیکند. با توجه به اینکه جامعه ما مانند اغلب جوامع خاورمیانهای دیگر، هنوز در حال گذار است و به تعبیر یووال نوح حراری، ما حتی با دستاوردهای انقلاب صنعتی در قرن هجدهم هم سازگار نشدهایم. در مورد اینکه آیین بهایی بتواند نقش مفیدی برای گذار جامعه ایرانی بازی کند، چه فکر میکنی؟ این دین مانند بسیاری از ادیان بزرگ، به علت سرکوب شدید در خاستگاه اجتماعی خود (ایران)، در حال حاضر حضور قوی و پررنگی در ایران معاصر ندارد. آیا میتوان تصور کرد که با فروپاشی احتمالی جمهوری اسلامی، بتواند دستکم یکی از جایگزینها موثر برای ادیان سنتی در ایران باشد؟
ببینید، جوامع بهائی در دیگر کشورها مورد تمجید واقع میشوند. چون اعضای جامعه بهائی و افراد دیگری که با ایشان در فعالیتهای داوطلبانه این جامعه هستند، به توسعه و پیشرفت شهر و روستایی که در آن ساکن هستند میپردازند و چنین تکامل اجتماعی و اقتصادی را بخشی از اعتقاد و دینورزی خود میدانند. فعالیتهای داوطلبانه برای جامعهسازی و اقدام اجتماعی و گفتمان (که مفصل در مقاله حال و آینده اقدامات جوامع بهایی گفتهام) همگی مورد تمجید مقامات و استقبال شهروندان دیگر کشورها هستند. تلاش این جامعه برای توانافزایی، آموزش نوجوانان و اطفال و توانمندکردن آنها برای زیست در جهان امروز، تقویت حس عاملیت و امیدواری در جوانان و بزرگسالان و گسترش اقدامات اجتماعی به منظور بهبود وضعیت اقتصادی و اجتماعی، همگی قاعدتا مورد استقبال هر حکومت خردمندی قرار میگیرد.
بنابراین در ایران هم میتوان از چنین ظرفیتهایی استفاده کرد. به نظر من، علاوه بر تمامی ظرفیتهای فوق، مشارکت ویژهتری نیز بهائیان میتوانند برای ایران داشته باشند. میدانیم که آئین بهائی برخاسته از ایران است. باب، بهاءالله و عبدالبهاء متولد ایران هستند و بسیاری از نوشتههایشان به فارسی است. همانطور که میدانید برخی از آثار بهاءالله به فارسی «سره» است. نظیر نامههایی که به پارسیان نوشته است که همگی بخشی از میراث غنی ادبیات ما هستند. به واسطه آئین بهائی، ایران برای قشر فزایندهای در دنیا عزیزتر شده است. چون کشوری است که آیینی که به آن عشق میورزند و به پیشرفت جوامعشان یاری میرساند، از آن برخاسته است. من در سالهایی که در خارج از ایران بودهام، بیشمار بهائیان غیرایرانی دیدهام که وقتی متوجه شدهاند من از ایران هستم، مشتاقانه از من درباره ایران میپرسند و مایلند که بتوانند به هر نحوی به پیشرفت ایران کمک کنند. برای بهائیان سراسر دنیا، شامل بهائیانی که در قبیلههای دوردست آفریقا یا جزایر مهجور اقیانوس آرام زندگی میکنند، نوروز آغاز سال جدید و روزی تعطیل است که آن را جشن میگیرند. ایشان بسیاری از شهرها و روستاهای ایران را به واسطه تاریخ آئین بهائی میشناسند. من بسیاری از بهائیان کشورهای دیگر را دیدهام که فارسی فرامیگیرند تا بتوانند آثار بهائی را به زبان اصلی آن بخوانند. این عشق و محبت به ایران در سراسر دنیا که از طریق آئین بهائی منتقل میشود، و ظرفیتهای فرهنگی نهفته آن، هر ایراندوستی را شگفتزده خواهد کرد. اینها همگی فارغ از آن است که مطالبات مردم ایران با آموزههای بهائی، بیش از پیش همسو گردیده است. برابری جنسیتی، عدالت اجتماعی، محوریت عقلانیت و علم در توسعه، لزوم حصول به جامعهای متحد ولی متکثر، همگی همسو با مطالبات مردم ایران است و جوامع بهائی برای گسترش این آموزهها در ایران، از صد و هفتاد سال پیش تلاش کردهاند. مطمئن هستم که در ایران فردا، این آرمانها هستند که به کار بسته خواهند شد و جامعه ایران را شکل خواهند داد. هر دین، گروه و فکری با آنها همسو باشد و این اصول را گسترش دهد، مورد استقبال قرار خواهد گرفت و سبب احیای ایران میشود.